تبليغاتX
علف هرز

علف هرز

خوش به حالت کبوتر

پایان نمایش

اول اینکه سلام و احوالپرسی

دوم اینکه الان جهارشنبه 29/6/85هسه و من میخوام یه حسن ختام خوب داشته باشم برای پایان وبلاگ و باز شدن مدارس احتمالا دو قسمتیه اگه استقبال خوب بود قسمت دوم گذاشته میشه اگه نه که خداحافظ.

سوم اینکه احتمالابازم داستان ما هجو و هزل و به سخره گرفتن مسئولین کماله که از این کار نه تنها احساس گناه نیسته بلکه به احساس آرامش عجیبی هسه

چهارم اینکه از اول تابستون می خواستم یه داستان بنویسم اما سوژه نداشتم تا اینکه یاد برره افتادم

پنجم اینکه فکر کنم داستان یه روستای پنجاه سال پیش خیلی مناسب باشه

پس اول شخصیت هارو معرفی میکنم:

رجایی:ارباب

مالکی:پیش مرگ ارباب:ضیغم

ساسانیان:رعیت:ساسان پاشا

درجانی:چوپان:مصطفی افندی

غفاری:کلفت آبادی:یاور طمغاج

خوئی:مباشر:غلام شیشلول بند

حقی:سوگلی ارباب:رقیه

بزاز زاده:پابوس:پاشنگ

کریمی:ملیجک:صمصام

محمد رضایی:گرگ گله بر

کرم:کولی

مکبری:معلم دبستان

علیزاده:سگ گله

مکان:روستای کمله(از توابع برره)

توضیح:این شخصیت ها به هیچ عنوان خیالی نیسه و کاملا حقیقی هسه

*************

فصل اول و آخر

ارباب در اندرونی خانه ی اربابی در حالتی عاشقانه نشسته و سوگلی ارباب یعنی رقیه داره دستشو ماساژ میده یهو ضیغم به طور کاملا وحشتناک و چندش آوری بدون هیچ گونه اعلام قبلی وارد اندرونی میشه

رقیه جیغ بنفشی زد وزیر پتو پنهان شد و ارباب مثل یه مرد بلند شد و ایستاد و نعره زد:پپپپپپپپپپدددددددددددددرررررررررسسسسسسسسسگگگگگگگ ییییییییییااااااااااااااابببببببببببببوووو

تمام مدت سر ضیغم پایین بود(ارباب لخت بود)

ضیغم-آرامش خودتونو حفظ کنین

ارباب-چیه؟چیکار داری؟

ضیغم-ها؟

ارباب-میگم چیکار داری؟

ضیغم-آهان

ارباب-مرتیکه میگم چه مرگت هسته ؟

ضیغم-خودتونو کنترل کنین

ارباب-تو اصلا چه کاره هسته که الان اینجا هسته؟

ضیغم سرشو یه کم خاروند:بله ارباب

ارباب-کاری داری؟

ضیغم-آهان من نه کاری ندارم

ارباب-پس اینجا پی کار داری؟

ضیغم-من با شما کار دارم ارباب

نیم ساعت بعد

ارباب ضیغمو چسبونده به دیوار و یقشو گرفه داره میگه:لعنتی لعنتی. ضیغمم داره میگه:آرامش خودتونو حفظ کنین ارباب

که یهو یکی دیگه اومد توو سری چسبید به پای ارباب:.

-آقا چاکرتم آقا آقا پاتو ببوسم آقا آقا آقا فدات بشم الهی ولش کنین آقا آقا تورو به اون نجابتت آقا آقا تورو به اون نجابتت آقا ولش کن آقاآقا تورو به اون شرافتت ولش کن آقا پابوسی تو میکنم یه هفته آقا بدون حقوق اقا ولش کن 

-ولم کن پاشنگ اون ابله و خنگ هسته تو عمرم مثله اینو ندیدم

که یهو در با لگد باز شد و یاور طمغاج با چکمه های گلی وارد شد

ضیغم-آها یادم اومد ارباب قرار بود ....

-قرار چی بود ؟

-ها

-ولش کن بابا بی خیخی خوش به حالت کبوتر بینم این رعیتات اومدن ژاندارمری گذاشتن رو سرشون بابا اینا دیوونن عباس آقا

-دیوونه کی هسته من از همه دیوونه ترم حالا جریان چی هسته؟

-اومدن میگن گرگه اومده دوتا گوسفندای مارو برده

-ببینم نکنه گرگ گله ...

-آره بابا باهوش یه گرگ که بیشتر نیس ایجا

یهو مباشرم میاد تواسمش غلامه تفنگه شیشلولشو پشتش آویزون کرده :من تازه فهمیدم اگه این گرگه می خواسته گوسفند بدزده حداقل 3روز وقت لازم داره از بس که سریعه حالا چه جوری مصطفی افندی نفهمیده من نمیدونم

همه مشغول فکر کردن میشن

-آها من فهمیدم؟

همه که منتظر درخشیدن ولو اندک مغز پر گهر ضیغم هستن فریاد میزنن:چیو فهمیدی؟

لبخند ابلهانه خارش کف سر وگفتن :"هاننننننننننن چیییییییی؟"تنها کاری بود که از دست ضیغم بر میومد که البته اجرای این چند کارو هم کسی توقع نداشت

آه تاسف از طرف همه حتی ضیغم

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

شهرام ناظری

دیشب کنسرت شهرام ناظری بود ساعت ۲۰برنامه باید شروع میشد اولین آهنگ ساعت۲۱:۱۰دقیقه خونده شد

ولی خداییش باحال بود این شعر اخوان رو هم خوند

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید... نتواند
که ره تاریک و لغزانست
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ... کز گرمگاه سینه میآید برون... ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست... پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی...در بگشای!
منم من...میهمان هر شبت ... لولی وش مغموم.
منم من... سنگ تیپا خورده ئ رنجور.
منم ... دشنام پست آفرینش... نغمه ئ ناجور.
نه از رومم نه از زنگم ،همان بي رنگ بي رنگم .
بيا بگشاي در،بگشاي،دلتنگم.
حريفا!ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست ، مرگي نيست،.
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد...سحر شد... بامداد آمد؟
فریبت میدهد ...بر آسمان این سرخی بعد تر سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این...یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان ..مرده یا زنده...
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود...پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز ... شب باروز یکسان نیست.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر..درها بسته ...سرها در گریبان...دستها پنهان...
نفسها ابر...دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده ...سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

مرداب

این نه آن آبست کاتش را کند خاموش.

با تو گویم لولی لول گریبان چاک!

آبیاری میکنم اندوه زار خاطر خود را

ز آن زلال تلخ شور انگیز

تاکزاد پاک آتشناک

در سکوتش غرق

چون زنی عریان میان بستر تسلیم اما مرده یا در خواب

بی گشاد و بست لبخندی و اخمی تن رها کرده ست

پهنه ور مرداب

بی تپش و آرام

مرده یا در خواب مردابی ست

وآنچه در وی هیچ نتوان دید

قله پستان موچی ناف گردابی ست

من نشستم بر سریر ساحل این رود بی رفتار

از لبم جاری خروشان شطی از دشنام

و بسوی آسمان ها بسته گوناگون پل پیغام.

هر نفس لختی ز عمر من بسان قطره ئی زرین

می چکد در کام این مرداب عمر او بار

چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هردم از من طعمه ئی خواهد

بازمانده جاودان منقار وی چون غار.

من ز عمر خویش هر لحظه ئی را لاشه ئی سازم

همچو ماهی سویش اندازم

سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار

باز گوید:"طعمه ئی دیگر."

اینت وحشتناک تر منقار.

همچو آن صیاد ناکامی که هرشب خسته و غمگین

تورش اندردست

هیچش اندر تور

میسپارد راه خود را دور

تا حصار کلبه در حسرتش محصور

بازبینی بازگردد صبح دیگر نیز

تورش اندر دست و در آن هیچ

تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا

وآزماید بخت بی بنیاد

همچو این صیاد

نیز من هر شب

ساقی دیر اعتنای ار قه ترسا را

باز گویم:"ساغری دیگر"

تا دهد آن:"دیگری دیگر"

زآن زلال تلخ شور انگیز

پاکزاد تاک آتشخیز.

هر بهنگام و بناهنگام

لولی لول گریبان چاک

آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را.

ماهبی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید

چشم ماهیخوار را غافل کند وزکام این مرداب برباید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

CHILDREN'S LETTERS TO GOD

Dear God

Instead of Letting people die and haveing to Make new ones why don't you Just Keep the one you got now

Jane

 

Dear God

How Come you didn't invent any new animals lately?We still have Just all the old ones

Johny

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

Lover

Whoever has heard of me

let him prepare to come and see me

whoever desires me

let him search for me

He will find me

then let him choose none other than I

 

RUMI

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

Three Drops Of Blood

Alas ,once more it's evening

The whole of the world has turned black

For all of God's creatures it's now time to rest

except me whose trials and sorrow increase

The world has no joy in its makeup

Except death there's no cure for my woe

But thre in that corner under the pine tree

There drops of blood have dripped on the ground

 

 

دریغا که بار دگر شام شد

سراپای گیتی سیه فام شد

همه خلق را گاه آرام شد

                                  مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج

بجز مرگ را نبود غمم را علاج

و لیکن در آن گوشه در پای کاج

                                   چکیده است بر خاک سه قطره خون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

مرثیه مرگ

بر آسمانهای سیاه

مارپیچی از برق زرد

با دو چشم به دنیا آمدم

بی آنها از دنیا خواهم رفت

آه خدای ژرف ترین اندوه ها

وآنگاه

یک چراغ نفتی و یک پتو

گسترده بر زمین

گوشیدم به جایی بروم

که انسانهای خوب می روند

و رفتم ای خدای مهربان

و آنگاه

یک چراغ نفتی و یک پتو

گسترده بر زمین

لیموهای کوچک و زرد

درخت لیمو

لیموهای کوچکت را

به باد بسپار

می دانی که...آنگاه

آنگاه

یک چراغ نفتی و یک پتو

گسترده بر زمین

بر آسمان سیاه

مارپیچی از برق زرد

 

فدریکو گارسیا لورکا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

حسین پناهی

این شعرو من خیلی دوست دارم از کسیکه هیچ وقت تا زنده بود دوستش نداشتم

میزی برای کار...

 کاری برای تخت ...

تختی برای خواب ...

خوابی برای جان...

جانی برای مرگ ...

مرگی برای یاد...

یادی برای سنگ ...

این بود زندگی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط بهنام  | 

خیام

گویند بهشت عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل برادر از دور خوش است

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

اطلاعیه

اگر چند وقت مطلب نبود به دلیل گرفتاری بود.حلال کنید.شرمنده.

میرسم خدمتتون

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

بازگشت

چهار نخاله به افسانه پیوست گروه ما نابود شد.بیگانگان بین ما تفرقه انداختند.اما ما برگشتیم.با قدرتی باورنکردنی.ما در فکر تسخیر جهان هستیم.به ما بپیوند و گرنه خواهی مرد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط   | 

هشدار

به دلایل امنیتی وب لاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است.

لو رفتن و حذف وبلاگ کمال ورمز را محکوم می کنیم.

برای ارسال نظر و کمک به ما به ایمیل زیر مکاتبه کنید.

pespespesoo@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط   |